شهاب الدين احمد سمعانى
600
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
بازىام از آشيانهء راز پريده ، وقار خاك در منقار ، فتوح روح در مخلب ، نه روح صرفم كه عمارت و امارت زمين به من مفوّض است و اين كار روح صرف نيست ، و نه خاك مجرّدم كه مقعد صدق به من آرايند و اين نشان خاك مجرّد نيست . بيت چو ماه بود و چو سَرْو ، نه ماه بود و نه سرو * قبا نپوشد سرو و كله ندارد ماه عجب كارى است ، صد هزار زيور و زينت بر آدم بستند و ملايكه را پيش تخت او به سجود فرمودند ، سرّى است كه هزار جان مقدّس ارزد . ترا گفت : نمازى بيار ، و آنگه نماز ترا به سنگى حوالت كرد تا بدانى كه من مستغنىام . فريشتگان را فرمود كه سجده بياريد آنگه سجودشان به خاك حوالت كرد تا بدانند كه بىنيازم . اى آدميان روى به سنگى آريد ، اى فريشتگان روى به خاك آريد . سجود ملايكه ابتلايى بود و روى به سنگى آوردن امتحانى بود . ابتلاى ايشان به كفى خاك ، و امتحان شما به سنگى . قدر روى تو ، به تو نموديم كه گفتيم : فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ . * روى به سنگى آر كه سنگ است كه سزاى كلوخ است ، و كلوخ است كه سزاى سنگ است . قدر خون تو بر كف تو نهاديم / b 203 / كه گفتيم به حرب شو تا آن كافران خون تو بريزند . مقصود آن حرف اوّل است كه نهاد آدم به صد هزار زينت آراسته ، و باغ حسن و جمال او پيراسته ، و محبّت كه رفيق اصلى و همكاسه و هم قدح بود از دور نظر مىكرد ، آن شجره كه آدم دست به دو برد نامش شجرة المحبّة بود ، آن محبّتى كه در سرشت آدم بود عنان او بگرفت و به سر درخت محبّت كشيد . شعر قلت لها و الجفون قرحى * قد اقرح الدّمع ما يليها ما لي فى لوعتى شبيه * قالت و ابصرت لى شبيها اى حزن يعقوب راه جمال گير كه حسن يوسف در حسن بر كمال است ، هر دمى حزن يعقوب بر مزيد ، و هر ساعت حسن يوسف در ترقى 39 . آن درخت محبّت در بهشت غريب بود و آدم در بهشت به اوّل عهد غريب بود و كلّ غريب للغريب نسيب . غريب به غريب باز افتاد يك دم گرم برآوردند از تف آتش محبّت ايشان هشت بهشت بسوخت . اكنون چه